امروز دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵ شما در فارسی لیریک هستید.
به سایت فارسی لیریک خوش آمدید.
شما اینجا هستید خانه » داستان انگلیسی » داستان کوتاه انگلیسی » داستان کوتاه انگلیسی The Bet شرط بندی باترجمه فارسی
  • آخرين آهنگ های خارجی
  • آخرين آهنگ های ایرانی
  • داستان های انگلیسی
  • آموزش زبان انگلیسی
  • آخرین موزیک ویدیو ها


داستان کوتاه انگلیسی The Bet باترجمه به فارسی اثر Anton Chekhov

Chekhov-داستان کوتاه انگلیسی The Bet شرط بندی باترجمه فارسی-bet

متن فارسی و انگلیسی داستان The Bet شرط بندی به صورت جدا از هم از نویسنده ی معروف خارجی Anton Chekhov آنتوان چخوف بافرمت pdf و تکست

داستان بلند شرط بندی اثر آنتوان چخوف :

ترجمه فارسی

یك شب دلگیر پاییزی بود. بانكدار در اتاق كارش بالا و پائین می رفت و مهمانی یی را به خاطر می آورد كه پانزده سال پیش در چنین شبی برگزار كرده بود. آدم های باهوش بسیاری در مهمانی حضور داشتند و گفتگوهای جالبی در گرفته بود. در خلال گفتگوها در باره مجازات مرگ صحبت كردند. اكثر مهمان ها كه میانشان افراد روشنفكر و روزنامه نگار بسیار بودند اعدام را محكوم كردند. آنها این نوع مجازات را منسوخ، غیر اخلاقی و مغایر با مسیحیت می دانستند. به نظر عده ای باید حبس ابد در همه جا جایگزین اعدام می شد. بانكدار؛ میزبان آنها گفت: «من با شما موافق نیستم. من نه اعدام و نه حبس ابد را تجربه كرده ام اما اگر قرار بر پیش داوری باشد من اعدام را بسیار اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد می دانم. اعدام بلافاصله می كشد اما حبس ابد به تدریج. كدام جلاد انسانی تر عمل می كند. آنكه شما را در عرض چند دقیقه می كشد یا آنكه طی سال های متمادی جانتان را می گیرد؟

یكی از مهمان ها گفت: هر دو این ها به یك نسبت غیر اخلاقی هستند. چون هر دو یك هدف دارند؛ گرفتن جان. تعیین كننده خداوند نیست. گرفتن چیزی كه بازگرداندن آن وقتی كه بخواهی ممكن نباشد درست نیست.

در جمع مهمان ها یك وكیل جوان بیست و پنج ساله حضور داشت. وقتی نظر وی را پرسیدند، گفت: «مجازات مرگ و حبس ابد به یك نسبت غیر اخلاقی هستند اما اگر به من حق انتخاب بدهند كه بین اعدام و حبس ابدیكی را برگزینم مطمئناً دومی را انتخاب خواهم كرد. زندگی به هر صورت بهتر از مرگ است.»

بحث داغی در گرفت. بانكدار كه جوان تر بود و آن روز ها بسیار عصبی ناگهان كنترل خود را از دست داد، مشت محكمی بر میز كوبید و سر مرد جوان فریاد كشید: « این درست نیست، من سر دو میلیون شرط می بندم كه نمی توانید پنج سال حبس انفرادی را تحمل كنید.»

مرد جوان گفت: «اگر صادقانه بگویید من شرط را می پذیرم اما نه پنج سال بلكه پانزده سال.»

بانكدار فریاد زد: «پانزده؟ باشد. آقایان من دو میلیون می دهم.»

مرد جوان گفت: «توافق شد. شما پول را می دهید و من آزادیم را.»

و بدین ترتیب این شرط نامعقول و مسخره تصویب شد. بانكدار كه در آن زمان میلیون ها در حساب بانكی اش داشت بازیگوشانه و بی اختیار به وجد آمد. طی صرف شام او را مسخره كرد و گفت:«تا فرصت باقی است سر عقل بیائید مرد جوان. دو میلیون برای من پولی نیست اما شما سه چهار سال از بهترین سال های عمرتان را از دست خواهید داد. می گویم سه چهار سال چون بیش از این دوام نخواهید آورد. فراموش نكنید مرد بدبخت كه تحمل حبس داوطلبانه بسیار دشوارتر از حبس اجباری است. پیوسته این فكر كه حق دارید آزادانه بیرون قدم بزنید تمام دوران حبس تان را زهرآگین خواهد كرد. برای شما متاسفم.»

و حالا بانكدار در طول اتاق بالا و پائین می رفت و تمام این جریان را به خاطر می آورد و از خود می پرسید: «هدف این شرط چه بود؟ چه نفعی داشت كه آن مرد پانزده سال از زندگیش را از دست بدهد و من دو میلیون را دور بریزم؟ آیا این ثابت می كند كه مجازات اعدام بهتر یا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه. همه اش یاوه و بی معناست. تا آنجا كه به من مربوط می شود هوی و هوس یك مرد شكم سیر بود و سهم او هم حرص محض برای پول…..»

بعد او اتفاقات دیگر آن شب را به خاطر آورد: تصمیم گرفته شد مرد جوان سال های حبس خود را تحت نظارت شدید در اتاق یكی از كلبه های باغ ییلاقی بانكدار سپری كند. مقرر شد در این پانزده سال قدم از آستانهٔ اتاق بیرون نگذارد، كسی را نبیند، صدای انسانی را نشنود، نامه و روزنامه دریافت نكند.

او اجازه داشت كه یك آلت موسیقی و كتاب هایی داشته باشد، نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار بكشد. طبق قرارداد تنها راه ارتباط زندانی با دنیای بیرون پنجره كوچكی بود كه به همین منظور ساخته شد. او می توانست با نوشتن یك یاد داشت هر مقدار كه مایل است كتاب، دفتر موسیقی، شراب و غیره را در خواست كند. اما آنها را فقط از طریق پنجره می توانست دریافت كند.

قرار داد با در نظر گرفتن تمام جزئیات تنظیم شد كه طبق آن زندانی ملزم می شد دقیقاً از ساعت دوازده روز چهاردهم نوامبر ۱۸۷۰ تا ساعت دوازده روز چهاردهم نوامبر ۱۸۸۵؛ پانزده سال تمام را كاملاً تنها در آن كلبه سپری كند.

كوچكترین تلاش زندانی در نقض قرارداد حتی دو دقیقه پیش از پایان زمان مقرر، بانكدار را از قید پرداخت دو میلیون رها می كرد.

در سال اول حبس تا جایی كه می شد از یادداشت های كوتاه زندانی قضاوت كرد او از تنهایی و دلتنگی به شدت رنج می برد. شب و روز، پیوسته صدای پیانو از كلبه اش شنیده می شد. شراب و سیگار را رد كرده بود. او نوشت: شراب محرك تمنا هاست. و تمناها خطرناكترین دشمنان زندانی هستند. به علاوه چیزی ملال آورتر از این نیست كه شراب خوب را تنها بنوشی. سیگار هم هوای اتاق را آلوده می كرد. كتاب هایی كه در سال اول برایش فرستادند عمدتاً معمولی بودند؛ رمان های عشقی پیچیده، داستان های هیجان انگیز، تخیلی و غیره.

در سال دوم صدای پیانو شنیده نشد. زندانی تنها آثار ادبیات كلاسیك را تقاضا می كرد. در سال پنجم صدای موسیقی دو باره شنیده شد و زندانی تقاضای شراب كرد. كسانی كه از پنجره او را می دیدند گفتند كه تمام آن سال او جز خوردن، نوشیدن و دراز كشیدن در رختخواب هیچ كاری نكرد. پیوسته خمیازه می كشید و خشمگین با خود صحبت می كرد. كتاب نمی خواند. گاهی شب ها می نشست و می نوشت. ساعت ها می نوشت و صبح تمامی نوشته هایش را پاره می كرد. بارها صدای گریه اش شنیده شد.

در نیمهٔ سال ششم زندانی مشتاقانه شروع به مطالعهٔ زبان های گوناگون، فلسفه و تاریخ كرد. چنان با ولع آنها را می خواند كه بانكدار به سختی فرصت می یافت كتاب های سفارشی اش را تهیه كند. در طول چهار سال حدود ششصد جلد كتاب به درخواست وی تهیه شد. در همین دوران بود كه بانكدار نامه زیر را از زندانی دریافت كرد:«زندانبان عزیزم. من این سطور را به شش زبان برای شما می نویسم. آنها را به افراد زبان دان نشان دهید. بگذارید آنها را بخوانند. چنانچه یك غلط هم نیافتند تمنا دارم گلوله ای در باغ شلیك كنید. شلیك گلوله به من نشان خواهد داد كه تلاش هایم بی ثمر نبوده اند. نوابغ تمام عصرها و تمام سرزمین ها به زبان های گوناگون صحبت می كنند. اما در دل همگی آنها یك شعله مشتعل است. آه اگر بدانید حال كه قادر به درك آنها هستم چه سعادت آسمانی یی احساس می كنم.»خواسته زندانی انجام شد. بانكدار دستور داد دو گلوله در باغ شلیك شود

بعد از سال دهم زندانی بی حركت مقابل میزش می نشست و فقط انجیل می خواند. بانكدار متعجب بود كه چطور مردی كه در چهار سال بر ششصد جلد كتاب عالمانه تسلط یافته قریب به یك سال را صرف یك كتاب كم حجم قابل فهم می كند. پس از آن نوبت به الهیات و تاریخ دین رسید.

در دو سال آخر حبس، زندانی تعداد بسیار زیادی كتاب جورواجور خواند. یك مدت گرم خواندن علوم طبیعی بود، بعد كتاب های با یرون و شكسپیر را در خواست كرد. همزمان یادداشت هایی می فرستاد و كتاب هایی در بارهٔ شیمی، راهنمای پزشكی، رمان، رساله هایی در باره فلسفه و الهیات می خواست. خواندن او آدم را به یاد مردی می انداخت كه در دریا میان تخته پاره های كشتی شكسته اش شنا می كرد و در تلاش برای نجات، مصرانه از تخته پاره ای به تخته پاره دیگر چنگ می زد.

بانكدار تمام این ها را به خاطر آورد و فكر كرد: «فردا ساعت دوازده او دوباره آزادی اش را به دست می آورد. طبق قراردادمان باید دو میلیون به او بدهم. اگر این پول را كه كل دارئیم است بپردازم برای همیشه نابود خواهم شد….»

پانزده سال پیش ثروت او بیشتر از برآوردش بود. حالا می ترسید از خود بپرسد كه قرض هایش بیشتر است یا دارایی اش. قمار در بورس سهام، سرمایه گذاری های خطرناك و بی پروایی هایی كه نمی توانست حتی در پیری خود را از شرشان خلاص كند به تدریج از ثروت وی كاسته بودند و آن میلیونر مغرور، بی پروا و متكی به خود حالا بانكدار درجه دویی شده بود كه با هر افت وخیز بازار بر خود می لرزید.

مرد پیر با نا امیدی به موهایش چنگ زد و زمزمه كرد: «شرط لعنتی! چرا مرد نمی میرد؟ او حالا فقط چهل سال دارد. تا آخرین شاهی مرا می گیرد، ازدواج می كند، از زندگیش لذت می برد و در بورس سهام شركت می كند. در حالی كه من مانند یك گدا با رشك به اونگاه خواهم كرد و هر روز این جمله را از او خواهم شنید: «من سعادت زندگیم را به شما مدیونم. اجازه بدهید خدمتی بكنم.»

نه، این خیلی ناگوار است. تنها راه رهایی از ورشكستگی و رسوایی مرگ این مرد است.

بانكدار گوش كرد. ساعت سه ضربه نواخت. همه افراد خانه خواب بودند. تنها صدایی كه از بیرون به گوش می رسید خش خش درختان یخ زده بود. سعی كرد سر و صدا نكند. كلید در خانه ای را كه پانزده سال باز نشده بود از جای امن اش برداشت. بالاپوش اش را پوشید و از خانه بیرون رفت.

باغ سرد و تاریك بود. باران می بارید. باد مرطوب گزنده در باغ به سرعت می دوید، زوزه می كشید و درختان را می آشفت. بانكدار چشمانش را تنگ كرد با این حال نه زمین، نه مجسمه های سفید، نه كلبه و نه درختان را دید. با نزدیك شدن به كلبه دو بار نگهبان را صدا زد. پاسخی نشنید. مسلماً نگهبان پناهی جسته بود و حالا جایی در آشپزخانه یا در گلخانه خوابیده بود.

مرد با خود فكر كرد: « اگر شهامت داشته باشم قصدم را عملی كنم پیش از همه به نگهبان شك خواهند كرد.»

در تاریكی دنبال پله ها و در گشت و وارد ورودی كلبه شد. بعد كورمال كورمال وارد دالان كوچكی شد و كبریتی روشن كرد. ذیروحی آنجا نبود. تختخوابی بدون رختخواب آنجا بود. و در گوشه ای یك اجاق گاز چدنی قرار داشت. مهر و موم دری كه به اتاق زندانی باز می شد دست نخورده بود.

وقتی شعله كبریت اوج گرفت پیرمرد از هیجان بر خود لرزید، از دریچه به داخل اتاق نگاهی انداخت. شمعی با شعله ای ضعیف در اتاق زندانی می سوخت.او پشت میز نشسته بود. جز پشت، موها و دست هاش چیزی دیده نمی شد. كتاب های باز، روی میز، دو صندلی راحتی و قالی نزدیك میز را پوشانده بودند.
پنج دقیقه گذشت. زندانی هیچ حركتی نكرد. پانزده سال حبس به او آموخته بود خاموش بنشیند. بانكدار با انگشتش به دریچه زد. زندانی عكس العملی نشان نداد. بعد بانكدار با احتیاط مهروموم در را كند و كلید را داخل سوراخ قفل كرد. قفل زنگ زده ناله دلخراشی سر داد، در غژغژ كرد. بانكدار انتظار داشت بلافاصله صدای فریادو قدم های وی را بشنود. اما سه دقیقه گذشت و اتاق به همان خاموشی قبل بود. او تصمیم گرفت وارد شود.

پشت میز مردی بی حركت نشسته بود كه هیچ شباهتی به انسان نداشت. اسكلتی بود كه پوستی سخت بر استخوانش چسبیده باشد. با موهای مجعدی به بلند ی موهای یك زن و با ریشی انبوه. پوست صورتش زرد بود با ته مایه ای از رنگ خاك. گونه اش گود افتاده بود و پشت اش بلند بود و باریك. دستی كه سر ژولیده اش را به آن تكیه داده بود آن قدر نحیف و لاغر بود كه وحشت می كردی به آن نگاه كنی. رگه های نقره ای توی موهاش دویده بودند. با دیدن چهره تكیدهٔ به ظاهر سالخورده اش هیچ كس باورنمی كرد فقط چهل سال داشته باشد. او خواب بود. روی میز، مقابل سر خمیده اش یك ورق كاغذ بود كه با خطی زیبا رویش چیزها یی نوشته شده بود.

بانكدار با خود فكر كرد:« موجود بیچاره. خوابیده است و به احتمال زیاد دارد خواب دو میلیون را می بیند. من فقط باید جان این مرد نیمه جان را بگیرم. او را روی تخت بیندازم و با اندكی فشار بالش خفه اش كنم. بهترین مأموران آگاهی هم هیچ نشانه ای از قتل نخواهند یافت. اما اول باید ببینم او چه نوشته است …»

بانكدار كاغذ را برداشت و مطلب زیر را خواند:

«فردا ساعت دوازده من آزادیم را دوباره به دست می آورم و می توانم با مردم معاشرت كنم اما قبل از ترك این اتاق ودیدن آفتاب لازم دانستم چند كلمه ای با شما صحبت كنم. در برابر خداوندی كه ناظر من است با هوشیاری كامل به شما می گویم كه از آزادی، زندگی وتندرستی و تمام چیزهایی كه در كتاب های شما موهبت دنیوی نامیده می شوند بیزارم.

برای پانزده سال به میل خود زندگی زمینی را مطالعه كرده ام. این حقیقت دارد كه نه جهان را دیده ام و نه مردم را. اما با خواندن كتاب های شما شراب هایی دلپذیر نوشیده ام، آوازهایی خوانده ام، در جنگل ها گوزن نر و گراز وحشی شكار كرده ام، با زنانی عشق ورزیده ام؛ زیبا به لطافت ابرها؛ آفریده های سحر شعرا و نابغه های شما . زنانی كه شب ها به سراغم می آمدند و در گوش هایم قصه های دل انگیزی زمزمه می كردند كه مدهوش می شدم.

با خواندن كتاب های شما من تا قله های البرز و مون بلان صعود كرده ام و از آنجا بالا آمدن خورشید را دیده ام و غروب را كه آسمان و اقیانوس و قله ها را با رنگ های طلایی و آتشین آغشته می كند، تماشا كرده ام. از آنجا برق نوری را كه ابرهای سیاه را می شكافد دیده ام. من جنگل های سبز، مزرعه ها، رودخانه ها، دریاچه ها و شهرها را دیده ام. آواز زنان افسونگر و نوای نی چوپان را شنیده ام. من به بال های شیاطین جذاب كه پرواز كنان به سوی من می آمدند تا از خدا با من سخن بگویند دست كشیده ام. با خواندن كتاب های شما من خود را به میان مغاكی بی پایان پرتاب كرده ام، معجزه ها كرده ام، قتل ها، شهرها به آتش كشیده ام، مذاهب جدید اشاعه داده ام و تمامی كشورها را تسخیر كرده ام…

كتاب های شما به من خرد داده اند. تمام آنچه در طول عصرها فكر خلاق بشر پدید آورده در محفظه كوچك جمجمه من متراكم شده است. من می دانم كه از تمامی شما خردمندترم.

من از كتاب های شما بیزارم و از خرد و از موهبت های این جهان. همه بی ارزش، فانی، واهی و فریبنده اند؛ مثل سراب. شما ممكن است مغرور، خردمند و زیبا باشید، با این حال مرگ چنان شما را از صفحه زمین پاك می كند كه گویی چیزی بیش از موش كور نبوده اید.اعقابتان، تاریخ تان ونابغه های فناپذیرتان همگی با این كره خاكی یا خواهید سوخت یا منجمد خواهید شد.

شما عقل تان را از دست داده اید و به بیراهه افتاده اید. كذب را به جای حقیقت و زشتی را به جای زیبایی پذیرفته اید. همان طور كه اگر درختان سیب و پرتقال به ناگهان به جای میوه قورباغه ومارمولك بار بدهند یا گل های رز بوی اسب عرق كرده، شما حیرت خواهید كرد، من نیز متعجبم كه چگونه بهشت را با زمین معاوضه كردید. برای من مهم نیست كه شما چگونه می اندیشید.

من در عمل به شما ثابت خواهم كرد كه از تمامی آنچه كه شما به آن اعتقاد دارید بیزارم. از دو میلیونی كه زمانی رویای بهشت را در من می رویاند و اكنون از آن بیزارم صرف نظر می كنم. و جهت محروم كردن خویش از آن، پنج ساعت پیش از زمان مقرر از این جا خارج خواهم شد و بدین ترتیب قرار داد نقض می شود…»

وقتی بانكدار نوشته را خواند كاغذ را روی میز گذاشت، سر مرد غریبه را بوسید و گریان از كلبه خارج شد. هیچ گاه، حتی زمانی كه در بورس سهام به شدت باخته بود چنین احساس خواری نكرده بود. وقتی به خانه برگشت در رختخوابش دراز كشید اما هیجان و اشك نگذاشتند كه بخوابد.

صبح روز بعد نگهبان سراسیمه با رنگی پریده به سراغ مرد رفت و گفت زندانی را دیده اند كه از پنجره اتاق به باغ پریده و از در خروجی خارج شده و نا پدید گشته است. بانكدار بلافاصله با خدمتكارانش به كلبه رفت و از فرار زندانی مطمئن شد. او برای جلوگیری از هر گونه شایعه پراكنی یادداشتی را كه زندانی طبق آن از دومیلیون صرف نظر كرده بود برداشت و زمانی كه به خانه بازگشت آن را در جایی امن پنهان كرد.

نوشته:آنتوان چخوف

ترجمه: منصوره وحدتی احمدزاده

متن انگلیسی

It was a dark autumn night. The old banker was walking up and down his study and remembering how, fifteen years before, he had given a party one autumn evening. There had been many clever men there, and there had been interesting conversations. Among other things they had talked of capital punishment. The majority of the guests, among whom were many journalists and intellectual men, disapproved of the death penalty. They considered that form of punishment out of date, immoral, and unsuitable for Christian States. In the opinion of some of them the death penalty ought to be replaced everywhere by imprisonment for life. “I don’t agree with you,” said their host the banker. “I have not tried either the death penalty or imprisonment for life, but if one may judge a priori, the death penalty is more moral and more humane than imprisonment for life. Capital punishment kills a man at once, but lifelong imprisonment kills him slowly. Which executioner is the more humane, he who kills you in a few minutes or he who drags the life out of you in the course of many years?”

“Both are equally immoral,” observed one of the guests, “for they both have the same object – to take away life. The State is not God. It has not the right to take away what it cannot restore when it wants to.”

Among the guests was a young lawyer, a young man of five-and-twenty. When he was asked his opinion, he said: “The death sentence and the life sentence are equally immoral, but if I had to choose between the death penalty and imprisonment for life, I would certainly choose the second. To live anyhow is better than not at all.”

A lively discussion arose. The banker, who was younger and more nervous in those days, was suddenly carried away by excitement; he struck the table with his fist and shouted at the young man: “It’s not true! I’ll bet you two million you wouldn’t stay in solitary confinement for five years.”

“If you mean that in earnest,” said the young man, “I’ll take the bet, but I would stay not five but fifteen years.”

“Fifteen? Done!” cried the banker. “Gentlemen, I stake two million!”

“Agreed! You stake your millions and I stake my freedom!” said the young man.

And this wild, senseless bet was carried out! The banker, spoilt and frivolous, with millions beyond his reckoning, was delighted at the bet. At supper he made fun of the young man, and said: “Think better of it, young man, while there is still time. To me two million is a trifle, but you are losing three or four of the best years of your life. I say three or four, because you won’t stay longer. Don’t forget either, you unhappy man, that voluntary confinement is a great deal harder to bear than compulsory. The thought that you have the right to step out in liberty at any moment will poison your whole existence in prison. I am sorry for you.”

And now the banker, walking to and fro, remembered all this, and asked himself: “What was the object of that bet? What is the good of that man’s losing fifteen years of his life and my throwing away two million? Can it prove that the death penalty is better or worse than imprisonment for life? No, no. It was all nonsensical and meaningless. On my part it was the caprice of a pampered man, and on his part simple greed for money …”

Then he remembered what followed that evening. It was decided that the young man should spend the years of his captivity under the strictest supervision in one of the lodges in the banker’s garden. It was agreed that for fifteen years he should not be free to cross the threshold of the lodge, to see human beings, to hear the human voice, or to receive letters and newspapers

He was allowed to have a musical instrument and books, and was allowed to write letters, to drink wine, and to smoke. By the terms of the agreement, the only relations he could have with the outer world were by a little window made purposely for that object. He might have anything he wanted – books, music, wine, and so on – in any quantity he desired by writing an order, but could only receive them through the window.

The agreement provided for every detail and every trifle that would make his imprisonment strictly solitary, and bound the young man to stay there exactly fifteen years, beginning from twelve o’clock of November 14, 1870, and ending at twelve o’clock of November 14, 1885.

The slightest attempt on his part to break the conditions, if only two minutes before the end, released the banker from the obligation to pay him the two million.

For the first year of his confinement, as far as one could judge from his brief notes, the prisoner suffered severely from loneliness and depression. The sounds of the piano could be heard continually day and night from his lodge. He refused wine and tobacco. Wine, he wrote, excites the desires, and desires are the worst foes of the prisoner; and besides, nothing could be more dreary than drinking good wine and seeing no one. And tobacco spoilt the air of his room. In the first year the books he sent for were principally of a light character; novels with a complicated love plot, sensational and fantastic stories, and so on.

In the second year the piano was silent in the lodge, and the prisoner asked only for the classics. In the fifth year music was audible again, and the prisoner asked for wine. Those who watched him through the window said that all that year he spent doing nothing but eating and drinking and lying on his bed, frequently yawning and angrily talking to himself. He did not read books. Sometimes at night he would sit down to write; he would spend hours writing, and in the morning tear up all that he had written. More than once he could be heard crying.

In the second half of the sixth year the prisoner began zealously studying languages, philosophy, and history. He threw himself eagerly into these studies – so much so that the banker had enough to do to get him the books he ordered. In the course of four years some six hundred volumes were procured at his request. It was during this period that the banker received the following letter from his prisoner: “My dear Jailer, I write you these lines in six languages. Show them to people who know the languages. Let them read them. If they find not one mistake I implore you to fire a shot in the garden. That shot will show me that my efforts have not been thrown away. The geniuses of all ages and of all lands speak different languages, but the same flame burns in them all. Oh, if you only knew what unearthly happiness my soul feels now from being able to understand them!” The prisoner’s desire was fulfilled. The banker ordered two shots to be fired in the garden.

Then after the tenth year, the prisoner sat immovably at the table and read nothing but the Gospel. It seemed strange to the banker that a man who in four years had mastered six hundred learned volumes should waste nearly a year over one thin book easy of comprehension. Theology and histories of religion followed the Gospels.

In the last two years of his confinement the prisoner read an immense quantity of books quite indiscriminately. At one time he was busy with the natural sciences, then he would ask for Byron or Shakespeare. There were notes in which he demanded at the same time books on chemistry, and a manual of medicine, and a novel, and some treatise on philosophy or theology. His reading suggested a man swimming in the sea among the wreckage of his ship, and trying to save his life by greedily clutching first at one spar and then at another.

The old banker remembered all this, and thought:

“To-morrow at twelve o’clock he will regain his freedom. By our agreement I ought to pay him two million. If I do pay him, it is all over with me: I shall be utterly ruined.”

Fifteen years before, his millions had been beyond his reckoning; now he was afraid to ask himself which were greater, his debts or his assets. Desperate gambling on the Stock Exchange, wild speculation and the excitability whic h he could not get over even in advancing years, had by degrees led to the decline of his fortune and the proud, fearless, self-confident millionaire had become a banker of middling rank, trembling at every rise and fall in his investments.

“Cursed bet!” muttered the old man, clutching his head in despair “Why didn’t the man die? He is only forty now. He will take my last penny from me, he will marry, will enjoy life, will gamble on the Exchange; while I shall look at him with envy like a beggar, and hear from him every day the same sentence: ‘I am indebted to you for the happiness of my life, let me help you!’ No, it is too much! The one means of being saved from bankruptcy and disgrace is the death of that man!”

It struck three o’clock, the banker listened; everyone was asleep in the house and nothing could be heard outside but the rustling of the chilled trees. Trying to make no noise, he took from a fireproof safe the key of the door which had not been opened for fifteen years, put on his overcoat, and went out of the house.

It was dark and cold in the garden. Rain was falling. A damp cutting wind was racing about the garden, howling and giving the trees no rest. The banker strained his eyes, but could see neither the earth nor the white statues, nor the lodge, nor the trees. Going to the spot where the lodge stood, he twice called the watchman. No answer followed. Evidently the watchman had sought shelter from the weather, and was now asleep somewhere either in the kitchen or in the greenhouse.

“If I had the pluck to carry out my intention,” thought the old man, “Suspicion would fall first upon the watchman.”

He felt in the darkness for the steps and the door, and went into the entry of the lodge. Then he groped his way into a little passage and lighted a match. There was not a soul there. There was a bedstead with no bedding on it, and in the corner there was a dark cast-iron stove. The seals on the door leading to the prisoner’s rooms were intact.

When the match went out the old man, trembling with emotion, peeped through the little window. A candle was burning dimly in the prisoner’s room. He was sitting at the table. Nothing could be seen but his back, the hair on his head, and his hands. Open books were lying on the table, on the two easy-chairs, and on the carpet near the table.

Five minutes passed and the prisoner did not once stir. Fifteen years’ imprisonment had taught him to sit still. The banker tapped at the window with his finger, and the prisoner made no movement whatever in response. Then the banker cautiously broke the seals off the door and put the key in the keyhole. The rusty lock gave a grating sound and the door creaked. The banker expected to hear at once footsteps and a cry of astonishment, but three minutes passed and it was as quiet as ever in the room. He made up his mind to go in.

At the table a man unlike ordinary people was sitting motionless. He was a skeleton with the skin drawn tight over his bones, with long curls like a woman’s and a shaggy beard. His face was yellow with an earthy tint in it, his cheeks were hollow, his back long and narrow, and the hand on which his shaggy head was propped was so thin and delicate that it was dreadful to look at it. His hair was already streaked with silver, and seeing his emaciated, aged-looking face, no one would have believed that he was only forty. He was asleep … In front of his bowed head there lay on the table a sheet of paper on which there was something written in fine handwriting.

“Poor creature!” thought the banker, “he is asleep and most likely dreaming of the millions. And I have only to take this half-dead man, throw him on the bed, stifle him a little with the pillow, and the most conscientious expert would find no sign of a violent death. But let us first read what he has written here … “

The banker took the page from the table and read as follows:

“To-morrow at twelve o’clock I regain my freedom and the right to associate with other men, but before I leave this room and see the sunshine, I think it necessary to say a few words to you. With a clear conscience I tell you, as before God, who beholds me, that I despise freedom and life and health, and all that in your books is called the good things of the world.

“For fifteen years I have been intently studying earthly life. It is true I have not seen the earth nor men, but in your books I have drunk fragrant wine, I have sung songs, I have hunted stags and wild boars in the forests, have loved women … Beauties as ethereal as clouds, created by the magic of your poets and geniuses, have visited me at night, and have whispered in my ears wonderful tales that have set my brain in a whirl.

In your books I have climbed to the peaks of Elburz and Mont Blanc, and from there I have seen the sun rise and have watched it at evening flood the sky, the ocean, and the mountain-tops with gold and crimson. I have watched from there the lightning flashing over my head and cleaving the storm-clouds. I have seen green forests, fields, rivers, lakes, towns. I have heard the singing of the sirens, and the strains of the shepherds’ pipes; I have touched the wings of comely devils who flew down to converse with me of God … In your books I have flung myself into the bottomless pit, performed miracles, slain, burned towns, preached new religions, conquered whole kingdoms …

“Your books have given me wisdom. All that the unresting thought of man has created in the ages is compressed into a small compass in my brain. I know that I am wiser than all of you.

“And I despise your books, I despise wisdom and the blessings of this world. It is all worthless, fleeting, illusory, and deceptive, like a mirage. You may be proud, wise, and fine, but death will wipe you off the face of the earth as though you were no more than mice burrowing under the floor, and your posterity, your history, your immortal geniuses will burn or freeze together with the earthly globe.

“You have lost your reason and taken the wrong path. You have taken lies for truth, and hideousness for beauty. You would marvel if, owing to strange events of some sorts, frogs and lizards suddenly grew on apple and orange trees instead of fruit, or if roses began to smell like a sweating horse; so I marvel at you who exchange heaven for earth. I don’t want to understand you.

“To prove to you in action how I despise all that you live by, I renounce the two million of which I once dreamed as of paradise and which now I despise. To deprive myself of the right to the money I shall go out from here five hours before the time fixed, and so break the compact …”

When the banker had read this he laid the page on the table, kissed the strange man on the head, and went out of the lodge, weeping. At no other time, even when he had lost heavily on the Stock Exchange, had he felt so great a contempt for himself. When he got home he lay on his bed, but his tears and emotion kept him for hours from sleeping.

Next morning the watchmen ran in with pale faces, and told him they had seen the man who lived in the lodge climb out of the window into the garden, go to the gate, and disappear. The banker went at once with the servants to the lodge and made sure of the flight of his prisoner. To avoid arousing unnecessary talk, he took from the table the writing in which the millions were renounced, and when he got home locked it up in the fireproof safe.

بیوگرافی نویسنده

مشاهده تمامی 1344 پست

مطالب مشابه

  1. داستان کوتاه انگلیسی The elephant and the rope باترجمه فارسی
  2. داستان کوتاه انگلیسی The Blind Man با ترجمه فارسی
  3. داستان های کوتاه انگلیسی با ترجمه
  4. داستان کوتاه انگلیسی با صوت و ترجمه فارسی سطح مبتدی
  5. داستان کوتاه انگلیسی How good we are به فارسی

برچسب ها

ارسال دیدگاه


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها